خلوتی با صفایی جندقی
شمارهٔ ۲۴۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به ترک مست تو دستی رها کنم دل خویشنهم به گردن صیاد خون بسمل خویش
۲
چنان به شوق طپیدم به زیر خنجر عشقکه دیده باز نکردم به روی قاتل خویش
۳
اثر نداشت یکی از هزار ناله ی منندانم از دل او، یا بنالم از دل خویش
۴
ز بس به کین تمایل نگار مهر نهادمرا بسی عجب آید که هست مایل خویش
صفحهٔ ۱ از ۳