خلوتی با صفایی جندقی
شمارهٔ ۳۲۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یک ره ای صبا سوی یار من، بگذر و بگو کای نگار منغم ز مرگ من داد کام تو، دل ز هجر تو ساخت کار من
۲
من به کنج غم مانده دردناک، گه زنخ به کف گه جبین به خاکغیر اشک خون کس نکرده پاک، گرد بی کسی از عذار من
۳
ای مه چگل شرم آب و گل، راز و آشکار آب جان و دلتا فتاده تن از تو منفصل، گشته متصل غم دوچار من
۴
نوبت دگر از درون خاک، سر برآورم تا به صدق پاکجان کنم فداک گر پس از هلاک، بگذری یکی بر مزار من
صفحهٔ ۱ از ۳