شعر را زندگی کن
خلوتی با کوهی

شمارهٔ ۱۵۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
صبح چون شعله خورشید برآورد شعاعگشت روشن که جهان است رخت را اقطاع
۲
زاهد و عابد و صوفی بلبت مست شدندباده خوردند و نگشتند کسی را مناع
۳
لمن الملک تو گفتی و زخود نشنودیجز تو گر بود ز ملک تو چنان کرد وداع
۴
کوهیا ناله مکن بر سرهر سنگ چو کبککوه را هست ز افغان تو بسیار صداع
صفحهٔ ۱ از ۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth