خلوتی با کوهی
شمارهٔ ۱۷۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا ببیند او خم ابروی آن مه یک به یکدر سجود افتاد هردم جمله جانها ملک
۲
ما بیاد آن دهان در کنج خلوت شسته ایمتا بیابیم از لب جان بخش او دلبر حنک
۳
دیک سودای تو را پختیم ما از آب چشمنیست اندر مطبخ ما هیچ جز آب و نمک
۴
شمع رویت تا منور کرد عالم را هنوزماه و خورشیدند روشن از تو بر اوج فلک
صفحهٔ ۱ از ۲