خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۶۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زلف بر رخسار آن والاگهر افتاده استیا که هندوئی است در آتش به سر افتاده است
۲
بر خلاف اینکه میگویند در چین است مشکزلف او را بین که چین در مشکِ تر افتاده است
۳
تا منجم دیده افتاده است در عقرب قمرمن کنون بینم که عقرب در قمر افتاده است
۴
در میان مژه هر کس چشم او را دید گفتآهویی باشد به چنگ شیر نر افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۳