خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۹۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چنگم از زلف به دل آن بت دلبر زد ورفتبود شهبازی وخود رابه کبوتر زد و رفت
۲
آن مه چارده آیا ز کجا کردطلوعکه ز رخ طعنه به خورشیدمنور زد ورفت
۳
که بدآن ترک وچه کین داشت که ناگه ز کمینجست و برخسته دلم ازمژه خنجر زد ورفت
۴
این همان کافر خونخوار بود کز ابروبه دل پیر و جوان تیغ مکرر زد ورفت
صفحهٔ ۱ از ۳