خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۱۰۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
داده شه فرمان که عطاران معافند از خراجبرده است از مشک و عنبر بس که گیسویت رواج
۲
راستی دانی که زلفت راست گردن از چه کج؟از پریشانی به سیمت کرده پیدا احتیاج
۳
خواب می دیدم شبی بازی به زلفت می کنمروزها رفته است و آید بوی مشکم از دواج
۴
بازی چوگان و گو خواهم که از پستان و زلفز آبنوس آورده ای چوگان و داری گوی عاج
صفحهٔ ۱ از ۲