شعر را زندگی کن
خلوتی با بلند اقبال

شمارهٔ ۱۵۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
چهر توچون آتش آمد زلف توچون دودشدچشم من از آتش ودود تواشک آلود شد
۲
نیستی داوود وزلفت جوشن داوود گشتنیستی نمرود وچهرت آتش نمرود شد
۳
خورده ای خون دل ما را وحاشا می کنیپس چرا لعل لبت اینگونه خون آلود شد
۴
حاجت خود وزره نبود ترا درروز رزمبر سر دوش تو زلفت هم زره هم خود شد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth