خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۱۵۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عمر رفت و روزگار اندر فراقت صرف شداز غم روی تو موی قیرگونم برف شد
۲
باز عمر ما که صرف دوری دلدار گشتعمر زاهدبین که محونحو وصرف صرف شد
۳
خون به چشمم می دهد هر دم که ریزد برکناردر غم عشقت عجب خونین دلم کم ظرف شد
۴
خط مشکینت به رخ تا سبز چون زنگار گشتاشک چشم من زحسرت سرخ چونشنگرف شد
صفحهٔ ۱ از ۲