خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۱۸۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من پی دلبر و او را بر دل منزل بوددل بیهوش مرا بین چه عجب غافل بود
۲
تحفهای از دل و جان در بر جانان بردملیک مقبول نیفتاد که ناقابل بود
۳
«شربتی از لب لعلش نچشیدیم آخر»کوشش ما و دل ما همه بیحاصل بود
۴
آخر اندر خم زلف تو به زنجیر افتاددل که دیوانه شد از عشق رخت عاقل بود
صفحهٔ ۱ از ۳