خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۱۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من نه آن مستم که باک از شحنه وشاهم بودداده شه فرمان به هر کاری که دلخواهم بود
۲
من به بزم شاه خوردم می خود آگاه است شاهاسم شب دانم چه غم گر شحنه در راهم بود
۳
من به راه عشق خواهم رفت تا در کوی دوستگر به هر گامی که بردارم دو صدچاهم بود
۴
نیست غم هست ار شب تاریک وراه سنگلاخچون خیال زلف وروی او شب ماهم بود
صفحهٔ ۱ از ۲