خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۱۹۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مردمان بینند کز چشمم همی خون می رودکس نداند از کجا می آید وچون می رود
۲
پر شود دامانم از یاقوت و مرجان و عقیقچون حدیثی بر لبم ز آن لعل میگون می رود
۳
روی مه زآن پر کلف شد وآسمان زآن نیلگوندود آهم روز وشب از بس به گردون می رود
۴
عاقبت جانم ز تن ناچار خواهد شد برونوز دلم مهر تونتوان گفت بیرون رود
صفحهٔ ۱ از ۲