خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۲۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا به کی از دوری روی تو باید کرد صبرشد فغانم رعد وآهم برق وچشمم ز اشک ابر
۲
نیست جز مردن مرا دیگر علاجی از طبیبچاره درد دلم را رو مده داروی صبر
۳
زنده گردم خیزم از جا وکفن درم ز شوقگر کسی نام تو را تلقین من گوید بهقبر
۴
اینقدر دانم که هستم عاشق رخسار توخواه خوانندم مسلمان خواه ترسا خواه گبر
صفحهٔ ۱ از ۲