خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۲۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
لعلی ازکان بدخش آورده لب می خواندششور عالم در لبش شیرین رطب می خواندش
۲
شد ترشح قطره خونی زچشمم بر رخشاز دل من قطره خونی است لب می خواندش
۳
روشنی روی او وتیرگی موی اوستاینکه درعالم منجم روز وشب می خواندش
۴
پا به دوشش سر به گوشش می نهد زلف کجشراست می گوید کسی گر بی ادب می خواندش
صفحهٔ ۱ از ۲