خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۲۵۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون دلم شد عاشقت دانی که من چون کردمشکردمش خون و ز راه دیده بیرون کردمش
۲
چون تو را دیدم که داری طره زنجیرسانداشتم من هم دلی شوریده مجنون کردمش
۳
گفتم چشمم سیل اشکم شهر را سازد خرابگفتمش گو شوخراب از گریه مأذون کردمش
۴
چهره زردی داشتم ز اندوه هجر ودرد وعشقچون رخ دبر زخون دیده گلگون کردمش
صفحهٔ ۱ از ۲