شعر را زندگی کن
خلوتی با بلند اقبال

شمارهٔ ۲۷۵

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گفتم ازهجر توخونین جگرم گفت چه باکگفتم از زلف تو آشفته ترم گفت چه باک
۲
گفتم آن دل که ز دستم به اسیری بردیروزگاری است کز او بی خبرم گفت چه باک
۳
گفتمش دل زغمت خون شدو پیوسته همیریخت بر چهره ام از چشم ترم گفت چه باک
۴
گفتم ای مه تو ز بس جابری ومن صابردر برتیر ملامت سپرم گفت چه باک
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth