شعر را زندگی کن
خلوتی با بلند اقبال

شمارهٔ ۳۰۳

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دست درحلقه آن زلف پریشان کردمهر چه دل بود در آنبی سروسامان کردم
۲
گرچه هر حلقه آن زلف چو ثعبانی بودپنجه بی واهمه در پنجه ثعبان کردم
۳
دامن من به مثل کان بدخشان گردیدبسکه خون جگر از دیده به دامان کردم
۴
دست من خسته شد از بس به گریبان زد چاکیادهرگه که از آنچاک گریبان کردم
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth