خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۳۰۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دوش در مستی به زلف یار چنگی می زدممست بودم پنجه در چنگ پلنگی می زدم
۲
می زدم بر سینه گاهی خنجر از ابروی اوگاهی از مژگان وی بر دل خدنگی می زدم
۳
دیدم آن سیمین بدن دل سخت تر دارد ز سنگمن هم از حسرت همی بر سینه سنگی می زدم
۴
من در اول گر زکار عشق بودم باخبرکی دم اندر پیش خلق از نام و ننگی می زدم
صفحهٔ ۱ از ۲