خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۳۰۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پای بند خم آن زلف گره گیر شدماز جنون عاقبت الامر به زنجیر شدم
۲
این همه چین نه ز پیری است که دارم به جبیندر جوانی ز غم یار چنین پیر شدم
۳
نه ز بسیاری عمر است که پشتم شده خمقدخمیده چو کمان ز آن قد چون تیر شدم
۴
شد زتاراج غمش ملک وجودم ویرانشکر لله که کنون قابل تعمیر شدم
صفحهٔ ۱ از ۲