خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۳۲۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل من هست چو عمان دهان شد صدفمصدفم پر بود از گوهر وریزد به کفم
۲
دارم از کار خود وکرده خود یأس ولیباشد امید نجاتی به دل از لاتخفم
۳
یوسف دین ودلم تا شده دور از بر منهمچو یعقوب رودتا به فلک وا اسفم
۴
قوه ناطقه ام بخت به انسانی دادخودچوحیوان شده دایم پی آب وعلفم
صفحهٔ ۱ از ۲