خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۳۷۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خود را به شمع او دلا در سوختن پروانه کنگفتم برو پروا نکن کردی کنون پروانه کن
۲
تا بت پرست و بت شکن هر دو پرستندت چو منیک ره تماشاگاه را درکعبه وبتخانه کن
۳
دارم دلی ویرانه من گنجی توهم از سیم تنویرانه را گنج است جا پس جا در این ویرانه کن
۴
تا کاروان مشک چین ناید دگر در این زمیندر راه باد صبحدم زلف دو تا را شانه کن
صفحهٔ ۱ از ۲