خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۳۸۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای ترک مشک طره کافور روی مندور از رخ توگشته چو کافور موی من
۲
سازی مس وجود مرا زره ده دهیگرافکنی نظر ز کرامت به سوی من
۳
زد آتشی به خرمن عمرم هوای اوعشق رخش بریخت به خاک آبروی من
۴
گفتم ندانم از چه دلم مست وبی خود استگفتا که خورده باده ناب از سبوی من
صفحهٔ ۱ از ۲