خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۳۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دیشب من و دل تا سحر کردیم از بس گفتگوپژمرده گردید او ز من آزرده گشتم من از او
۲
گفتم بیا شو منزوی تاکی پی خوبان رویگفتا برو پندم مده عقل وخرد ازمن مجو
۳
گفتم به زلف آن صنم کم همنشینی کن دلاگفتا تورابا من چه کار از این نصیحت ها مگو
۴
گفتم به پیش زلف او بشنو پریشان گو مشوگفت از پریشانی من گردیده آگه مو به مو
صفحهٔ ۱ از ۳