خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۴۰۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفتم بده بوسی ز لب گفتا زر وسیم توکوگفتم که جان دارم به کف گفتا که تسلیم توکو
۲
گفتم به رویت عاشقم کم جور کن بر عاشقانگفتا به ما گر عاشقی تعظیم وتکریم توکو
۳
گفتم ز فر عاشقی اندر جهان شاهنشهمگفتا اگر شاهنشهی ملک تواقلیم توکو
۴
گفتم که مژگان توچون چنگال شیر نر بودگفت ارتوخوددانی چنین باشد از اوبیم توکو
صفحهٔ ۱ از ۲