خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۴۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تاکس نبیندت ز نظرها نهان شدیتا پی کسی سویت نبرد لامکان شدی
۲
نبود تو را مکان و گرفتی به دل قرارگشتی زما نهان وبه هر سوعیان شدی
۳
هر کس که داشت جان ودلی بردی از کفشاز بس همی بلای دل وخصم جان شدی
۴
ما درددل به جز تونگوئیم پیش کسزیرا که محرم دل پیر وجوان شدی
صفحهٔ ۱ از ۲