شعر را زندگی کن
خلوتی با بلند اقبال

شمارهٔ ۴۵۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
خواستم بینم رخت را لن‌ترانی‌گو شدیآبرو بر باد دادم بس که آتش‌خو شدی
۲
ما همه کوریم و بی‌نوریم آن کو چشم داشتدید و دانست اینکه اندر جلوه از هر سو شدی
۳
تیغ بر رویت ز ابرویت کشیده چشم تویافتم اکنون که از بهر چه جوشن‌مو شدی
۴
صید دل را شاهبازی گر به رفتاری چو کبکچنگل شیری ز مژگان گر به چشم آهو شدی
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth