خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۴۵۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زنی از غمزه ای شوخ ار به نیشکر شکرخندیکشدمانند نی افغان به آهنگی زهر بندی
۲
مگر کردی اسیر سرو قد خویش قمری راکه چون من بردل او را هم به گردن هشته ای بندی
۳
نکورویا گرت بیم ازگزند چشم بد نبودچرا برآتش رخ هشته ای از خال اسپندی
۴
من از آندم که دیدم زلف چون زنار بر دوشتکشیدم ناله چون ناقوس وترسا گشته ام چندی
صفحهٔ ۱ از ۲