خلوتی با بلند اقبال
شمارهٔ ۵۰۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چنگی به زلف اوزدم گفتا جسارت می کنیگفتم بده بوسی ز لب گفتا حرارت می کنی
۲
گفتم که جان ودل زمن بستان بهای بوسه اتگفت از که است این مایه ات کاکنون تجارت می کنی
۳
برکف گرفتم غبغبش هی بوسه کردم بر لبشگفتا که چون غارتگران تا چند غارت می کنی
۴
من هم زدست جور تو دارم دل ویرانه ایویرانه دل ها را اگر میل عمارت می کنی
صفحهٔ ۱ از ۲