خلوتی با وحشی بافقی
شمارهٔ ۳۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در ره پر خطر عشق بتان بیم سر استبر حذر باش در این راه که سر در خطر است
۲
پیش از آنروز که میرم جگرم را بشکافتا ببینی که چه خونها ز توام در جگر است
۳
چه کنم با دل خودکام بلا دوست که اومیرود بیشتر آنجا که بلا بیسپر است
۴
شمع سرگرم به تاج سرخویش است چرابا چنین زندگیی کز سر شب تا سحر است
صفحهٔ ۱ از ۲