شعر را زندگی کن
خلوتی با وحشی بافقی

شمارهٔ ۴۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ترک من تیغ به کف ، بر زده دامن برخاستجان فدایش که به خون ریختن من برخاست
۲
می‌کشیدند ملایک همه چون سرمه به چشمهر غباری که ترا از سم توسن برخاست
۳
خرمن مشک چو بر دور مهت ظاهر شددود از جان من سوخته خرمن برخاست
۴
وحشی سوخته را بستر سنجاب نمودهر سحرگه که ز خاکستر گلشن برخاست
صفحهٔ ۱ از ۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth