خلوتی با فیاض لاهیجی
شمارهٔ ۲۱۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
غنچه را دور از لب لعلت دل از گلشن گرفتبیرخت گل، گونه از رخسار زرد من گرفت
۲
کاشکی یک لحظه سودای مرا کردی علاجآنکه از بادام چشمم سالها روغن گرفت
۳
چهره در خون شست او هم گرچه خون من بریختتیغ بیداد ترا دیدی که خون من گرفت؟
۴
مینهادم سر به صحرا موج اشکم پا ببستمیشدم بیرون ز عالم گریهام دامن گرفت
صفحهٔ ۱ از ۳