شعر را زندگی کن
خلوتی با فیاض لاهیجی

شمارهٔ ۲۴۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
نگاهش ناگهان چون تیر نازی بر کمان بندداجل بی‌تاب می‌گردد که خود را بر نشان بندد
۲
به صد دل از دم شمشیر نازش آرزو دارداجل تعویذ زخمی را که بر بازوی جان بندد
۳
به کینم بر کمر شمشیر جرأت بست و حیرانمکه چون هرگز کسی از شعله مویی بر میان بندد!
۴
نگاه او نهانم می‌کشد در خون و می‌ترسمکه ناگه تهمت خون مرا بر آسمان بندد
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth