خلوتی با فیاض لاهیجی
شمارهٔ ۴۹۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نیست غم گر بادة صافم نباشد در ایاغهمچو شمع از خون گرم شعله، تر دارم دماغ
۲
بسکه از تاب رخش اجزای مجلس گرم بودامشب از خاکستر پروانه روشن شد چراغ
۳
در سر زلف تو تا محو گرفتاری شدمطفل اشک از غیرت من میخورد خون فراغ
۴
اخترم از پردة نه آسمان تابد چنانکز ته فانوسِ پیراهن فروزان شمع داغ
صفحهٔ ۱ از ۳