خلوتی با وحشی بافقی
شمارهٔ ۱۴۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دوش در کویی عجب بی لطفیی در کار بودتیغ در دست تغافل سخت بی زنهار بود
۲
رفتن و ناآمدن سهل است با خود خوش کنیمدیده را نادیده کرد و رفت این آزار بود
۳
رسم این میباشد ای دیر آشنای زود سرآنهمه لاف وفا آخر همین مقدار بود
۴
یاری ظاهر چه کار آید خوش آن یاری که اوهم به ظاهر یار بود و هم به باطن یار بود
صفحهٔ ۱ از ۲