شعر را زندگی کن
خلوتی با وحشی بافقی

شمارهٔ ۱۴۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دوش از عربده یک مرتبه باز آمده بودچشم پر عربده‌اش بر سر ناز آمده بود
۲
چشمش از ظاهر حالم خبری می‌پرسیدغمزه‌اش نیز به جاسوسی راز آمده بود
۳
بود هنگامهٔ من گرم چنان ز آتش شوقکه نگاهش به تماشای نیاز آمده بود
۴
غیر داند که نگاهش چه بلا گرمی داشتزانکه در بوتهٔ غیرت به گداز آمده بود
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth