خلوتی با جیحون یزدی
شمارهٔ ۸۵ - وله
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سپهسالار اعظم زد چو اندر مرز ری اردوقضا را تاب شد از تن قدر را رنگ رفت از رو
۲
ملک حیران که این داور زند آیا کدامین دردول پژمان که این لشکر چمد آیا کدامین سو
۳
بتِ من ای مهِ اَرمَن برِ جسمِ تو جانها تنغزالآسا و شیراوژن سناناندام و جوشنمو
۴
عنان پیچید باز از نو ز شهر اسپهد خسروتو نیز اقبالآسا شو روان اندر رکاب او
صفحهٔ ۱ از ۳