خلوتی با وحشی بافقی
شمارهٔ ۲۰۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جنونی داشتم زین پیش بازم آن جنون آمدمرا تا چون برون آرد که پر غوغا درون آمد
۲
که دارد باطل السحری که بر بازوی جان بندمکه جادوی قدیمی بر سر سحر و فسون آمد
۳
ندانم چون شود انجام مجلس کان حریف افکنمیی افکند در ساغر کزان می بوی خون آمد
۴
سپر انداختیم اینست اگر چین خم ابروکه زور این کمان از بازوی طاقت فزون آمد
صفحهٔ ۱ از ۲