خلوتی با وحشی بافقی
شمارهٔ ۲۳۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای دل بی جرم زندانی، تو در بندی هنوزآرزو کردت به این حال آرزومندی هنوز
۲
کوه اگر بودی ز جا رفتی بنازم حوصلهاینهمه آزردگی داری و خرسندی هنوز
۳
وقت نامد کز جنون این بند از هم بگسلیاله اله ، بسته آن سست پیوندی هنوز
۴
با همه خدمت چه بودی گر پذیرفتی تراشرم بادت زین غلامی، بی خداوندی هنوز
صفحهٔ ۱ از ۲