شعر را زندگی کن
خلوتی با سیدای نسفی

شمارهٔ ۱۱۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بر گلویم تیغ خون افشان چو آب کوثر استداغ سودا بر سر من آفتاب محشر است
۲
تابش خورشید و مه از پرتو رخسار اوستجبهه نورانی آئینه از روشنگر است
۳
نیست خوبان را به جز آغوش عاشق جای امنسرو قمری را چو طفلی در کنار مادر است
۴
آخر از هنگامه ایام می باید گذشتشمع را دایم از این اندیشه آتش بر سر است
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth