خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۱۳۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بر سر بالینم آن گل آمد و خندید و رفتآرزوهایی که در دل داشتم فهمید و رفت
۲
ساغر خود را تهی برد از کف دریا حبابعالم آبی که می گفتند او را دید و رفت
۳
مادر دوران مرا روزی که بر گهواره بسترشته محنت به دست و پای من پیچید و رفت
۴
می شود فردا ترازو بر سر او سایبانهر که اینجا کرده های خویش را سنجید و رفت
صفحهٔ ۱ از ۳