خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۱۳۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در هیچ سینه یی گل داغی نمانده استدر بزم روزگار چراغی نمانده است
۲
مانند غنچه سر به گریبان کشیده ایمما را به سیر باغ دماغی نمانده است
۳
دستی که گل زند به سر بلبلی کجاستنخل شکوفه دار به باغی نمانده است
۴
از جام اهل جود لبی تر نمی شودزین باده قطره یی به ایاغی نمانده است
صفحهٔ ۱ از ۲