خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۱۶۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در گلشنی که مقدم آن گل رسیده استاز روی باغ رنگ چو شبنم پریده است
۲
نقاش دست و بازوی خود بوسه می زندگویا کمان ابروی او را کشیده است
۳
ننهاده پا به خانه آئینه از حجاباین ساده روی صورت خود را ندیده است
۴
گل را گرفته بر در باغ ایستاده استباد بهار آمدنش را شنیده است
صفحهٔ ۱ از ۲