خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۱۸۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مبادا کار من با چشمت ای مژگان خدنگ افتدگرفتار تو هر کس گشت در قید فرنگ افتد
۲
ز من کرداست سنگ سرمه رو گردان نگاهت راالهی خاک گردد سرمه و آتش به سنگ افتد
۳
رفیق از کف مده خواهی که در منزل بری خود راشود سنگ سر ره چون عصا از دست لنگ افتد
۴
لبالب می شود از شیر ماهی دام تن پروربه کام ناتوانان اره پشت نهنگ افتد
صفحهٔ ۱ از ۲