خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۱۹۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
روزی که یار مست برون از چمن شودبلبل غریب گردد و گل بی وطن شود
۲
گر در چمن حدیث لبش در میان نهمگل گوید آنقدر که سراپا دهن شود
۳
بر دست خویش کوهکن آخر هلاک شداین شد سزاش هر که گرفتار زن شود
۴
پروانه یی که در دل فانوس ره نیافتدر روزگار مرگ مرده او بی کفن شود
صفحهٔ ۱ از ۲