شعر را زندگی کن
خلوتی با سیدای نسفی

شمارهٔ ۲۲۶

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بی تو در چشمم نگه در شیشه چون سیماب بودمردمک در دیده ام چون بسمل قصاب بود
۲
انتظار مقدمت می بردم امشب تا سحرهمچو شمع کشته در ویرانه ام مهتاب بود
۳
نوبهار ابر خط آبی زد و بیدار کردبس که عمری سرمه در چشم تو مست خواب بود
۴
امشب از بزم حریفان تا سحر بیرون نرفتساغر می کشتی افتاده در گرداب بود
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth