خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۲۴۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شبی که خانه ام از روی یار گلشن بوددماغ سوخته من چو شمع روشن بود
۲
به گرد یار چو پروانه رقص می رفتممیان آب و عرق شمع تا به گردن بود
۳
چمن چو تاج سیاهوش می نمود از دوربه دشت در نظرم لاله چاه بیژن بود
۴
کریم را نشود دست کوته از احسانبه دیده هر گهری داشتم به دامن بود
صفحهٔ ۱ از ۲