خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۲۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دم صبحی که در میخانه از بهر شراب آیدز دلها بهر استقبال او بوی کباب آید
۲
اگر در خواب آن شوخ انتظاری های من بینددر آغوشم بغل واکرده با صد اضطراب آید
۳
مسیحا گر کند بالین ز خشت آستان اوز جای خود نخیزد بر سرش گر آفتاب آید
۴
میان دوستان حایل نگردد دوریی منزلکه از یکساله ره یوسف زلیخا را به خواب آید
صفحهٔ ۱ از ۲