خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۲۵۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز چاک سینه دود آه من گلگون برون آیدز مرهم دست باید شست از زخمی که خون آید
۲
مکن بی طاقتی همچون سپند از سوختن ای دلنشین چندانکه از خاکسترت آتش برون آید
۳
دل مجروح من هر گه که سازد یار مرهم راصدای تیشه در گوشم ز کوه بیستون آید
۴
به دربان نیست حاجت خانه صحرانشینان راندای مرحبا از خانه های بیستون آید
صفحهٔ ۱ از ۲