خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۳۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
فرهاد ناله می کند از تیشه ام هنوزآید صدا ز تربت همپیشه ام هنوز
۲
پیمانه ها به محتسبان آشنا شدندپنهان درون سنگ بود شیشه ام هنوز
۳
گلها خزان شدند و چمن ماند از نشاطنشکفته است غنچه اندیشه ام هنوز
۴
لب تشنگان ز سایه من بهره می برندآبی نخورده است رگ و ریشه ام هنوز
صفحهٔ ۱ از ۳