خلوتی با سیدای نسفی
شمارهٔ ۳۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
می زند عشق تو هر شب شعله در جانم چو شمعروزگاری شد به کار خویش حیرانم چو شمع
۲
گفته بودی خانه ات را می کنم روشن شبیشد سفید از انتظارات چشم گریانم چو شمع
۳
شعله درد تو هر شب بر سرم روز آوردنیست غیر از سوختن تا صبح درمانم چو شمع
۴
داغ سودای تو خواهد سوخت بنیاد مراگیرد این آتش در آخر از گریبانم چو شمع
صفحهٔ ۱ از ۲